|
نويسنده : سيد حسين نصر
|
![]() |
|
در مطلب گذشته از هاکسلی و رمان "دنیای قشنگ نو" گفتیم. گفتیم "دنیای قشنگ نو" سخنی از آینده است با نظرداشت به دغدغه های امروز. و اینک بازخوانی داستان:
«دنیای قشنگ نو» مقایسه دو دنیای متفاوت است؛ از سویی دنیایی فرامدرن، مرفه، همیشه جوان اما تهی از معنا و حقیقت و از دیگر سو دنیایی بدوی، خالی از مظاهر تمدن، نا آشنا با هر چه پیشرفت نام گرفته، گریبانگیر در اساطیر کهن و سنتهای نابجا، غوطه ور در معنویت به تحریف رفته و مضمحل شده اما با سایه روشنی از معنا و حقیقت.
"دنیای قشنگ نو" لحنی توفنده دارد؛ بر هر دو دنیا می تازد اما در مقام انتخاب، به تشعشعِ کمرنگ نورِ معنا دلخوش می کند. معنویت در جهان بدوی، گرچه چراغش کم سو است گرچه با خرافات و اساطیر درآمیخته اما بهتر از عدم معنا است.
"دنیای قشنگ نو" حکایت دنیایی است که کودکان آن به جای آنکه از رحم مادرها به دنیا آیند، از لوله های آزمایشگاهی سر بر می آرند. حکومت و دستگاه حاکمه به فراخور نیازهای اقتصادی اش افراد را شرطی می کند و پرورش می دهد. افراد در این دنیای همسان به هیچ ملت و فرهنگِ خاصی وابسته نیستند. تفاوتها و طبقات با توجه به ملیت ها و رنگ ها رخ نمی نماید. اما به هرکس از همان آغاز آموخته می شود که جایگاهش در کجای اجتماع است، چه وظایفی دارد، توانمندی هایش چقدر است. به عبارت دیگر حکومت است که مشخص می سازد که باید چه کاره شود؟
واژه مادر و احساس مادر بودن، منفور و بی معنا است. کانونی گرم به نام خانواده وجود ندارد. خدا نیز در سرداسردِ احساسات به اسطوره ها پناه برده. عشق و لذت عاشق شدن به حضیضِ تلذذ جنسی سقوط کرده. دیگر بشر برای آرام شدن و احساس خوشبختی کردن دست به دامانِ الهه ها و خدایان نمی شود؛ ماده ای مخدر به نام "سوما"ا می تواند همان احساس و آرامش را برایش به ارمغان آرد. در این دنیای بزرگ و پرهیاهو جایی کوچک و ساکت برای خلوت کردن و به ضرباهنگ دل گوش فرادادن یافت نمی شود.
******
اما در گوشه ای از همین دنیا، دنیایی دیگر وجود دارد؛ دنیایی متفاوت با مردمانی متفاوت. در جزیره ای دور افتاده ازاین دنیا قبایلی سرخپوست، پایبند به سنن قبیله ای و به شیوه ای کاملا بدوی زندگی می کنند. زندگی در دنیای بدوی در همان مراحل نخستینش بازمانده است.
کودکان از مادران زاییده می شوند. مادران چون حیوانات به بچه هاشان شیر می دهند. انسانها ازدواج می کنند و کانونی به نام خانواده شکل می گیرد. قبیله است که بر تمامِ امور سلطه گسترانده. مردم به خدایانی باور دارند و جهت خوشنودی شان فرزندانشان را قربانی می کنند.آیین ها و مناسک خاصی برای عبادت خدایان وجود دارد.
عواطف سردند اما وجود دارند. معنویت تهی شده و به تاراج رفته اما می شود هنوز در لابلای سنن بی جهت و دست و پا گیر سراغی از آن گرفت
*****
جان «وحشی» نام مردی است ایستاده در مرز دو دنیای متفاوت و متحیر در انتخاب. وی که به هر دو دنیا تعلقِ ذهنی و روانی دارد، در رجحان یکی از این دو جهان وامانده و به ستوه آمده است. اما عاقبت به شعاع کمرنگِ معنا دلخوش می کند و خرسند می شود.
"وحشی" تصمیم خود را گرفته است؛ به دنجی پناه می برد و با خودش خلوت می کند و به ریاضت می پردازد. انتخاب "جان" انقلابی ایجاد می کند. مردم شهر که او را در حال ریاضت و خودزنی مشاهده کرده بودند، همچو او به ریاضت و خودزنی می پردازند.
این داستان پایانی غم انگیز دارد. جان که هنوز هم نتوانسته با تعارضات درونش کنار آید، دست به خودگشی می زند و خود را می رهاند.
*****
"دنیای قشنگ نو" تصویری از آینده است؛ اما با توجه به دغدغه های اکنون. در آرامش پیش از طوفان میان دو جنگ که ذهن و روان همه ی نویسندگان را بر هم خوردن این آرامش مشغول داشته بود، آلدوس هاکسلی به چیزی دیگر می اندیشد. هاکسلی می خواهد بگوید: اگر به فرض هم دنیایی داشته باشیم که بوی دود و باروت مشام را نیازارد، اما معناها و ارزشها همچنان به تحلیل روند و نابود گردند، تا مرز خوشبختی فاصله بسیار است.
از آینده گفتن و نوشتن سابقه ای طولانی دارد. اگر نیک بنگریم همیشه دغدغه های امروز بهانه و دستمایه ی گفتن و نوشتن از فردا بوده است. دلشورگی های امروز است که در مورد آینده به تامل مان وامیدارد و سخن گفتن از فردا را در نظرمان مهم جلوه میدهد. و شاید همین انگیزه ها سبب شده تا میراث قابل توجهی از ادبیات دینی ملتها به پیش بینی آینده اختصاص یابد.
در آرامش پیش از طوفان میان دو جنگ نیز برخی از نویسندگان و فلاسفه سعی کردند درباره ی آینده بنگارند، آینده را پیش بینی کنند و در افقِ مه آلود فرضیه ها راهکاری را ارائه دهند. جهان نبردی سهمگین را پشت سر گذاشته بود و آبستن جنگی دیگر بود؛ فضای آینده از هر زمانی تیره و تار تر می نمود و سخن گفتن از فردا از همیشه جذاب تر به نظر می رسید.
برخی (همچون جرج اورل در رمان 1948) فضای آینده را آکنده از ظلم و وحشت و جدال ترسیم کردند؛ بوی باروت از همه جا شنیده می شود و صدای ترور و خشونت تنها صدای آشنای بشر است.
اما «آلدوس هاکسلی» در رمان «دنیای قشنگ نو» از زاویه ای متفاوت به آینده نگریسته؛ جامعه ای فرا مدرن، شادمان و آزاد اما تهی از انسانیت و معنویت. جامعه ای یکدست و یکسان که در آن همه ی اسباب ظاهری و مادی برای خوشبختی انسان فراهم است اما معنویت و خدا به فراموشی سپرده شده اند. هاکسلی تلویحا میخواهد بگوید اگر بوی باروت مشام انسانها را نیازارد، فقر درمانده ی شان نسازد، همه جا صلح باشد و رفاه اما خدایی و معنایی بر مشاعر بشر حکم نراند باز هم تا خوشبختی و سعادت راه بسیار است. در این تارنما به معرفی و اندیشه ی هاکسلی می پردازیم و سخن اصلی مان را در مورد دنیای قشنگ نو به مجالی دیگر می نهیم؛ باشد که ملال نیافریند.
آلدوس هاکسلی (زندگی و آثار):
در سال 1894 در انگلستان در خانواده ای که همه اهل علم بودند دیده به جهان گشود. پدربزرگش «توماس هنری هاکسلی» زیست شناس معروف است که در بسط نظریه ی موسوم به تکامل تدریجی یاری رساند. در 16 سالگی وارد دانشگاه آکسفورد شد و در همانجا با چهره هایی چون برتراند راسل و اتین استربچی دیدار کرد. نخستین تجربه های قلم زنی اش نیز در همین دوران است. مجموعه ی شعرش در سال 1916 نخستین اثرش می باشد. هاکسلی از آن دسته نویسندگانی بود که شخص اول داستانهایش را بلندگوی باورها و آرمانهایش قرار می داد. در دهه ی چهل با عرفان و تصوف هندی آشنا شد و در"the perennial philosophy " از شیفتگی اش به عرفان و فلسفه ی شرق سخن گفت. مهمترین کار وی که در واقع شهرتش را مدیون اوست، رمان "دنیای قشنگ نو" است که این نوشتار سعی در معرفی آن دارد. آخرین کار مهم وی جزیره نام دارند که برخی آن را آنتی تز دنیای قشنگ نو دانسته اند.آلدوس هاکسلی در نوامبر 1963 در لس آنجلس درگذشت.
هاکسلی و خرد جاودان:
شاید بتوان رگه های فلسفه ی خرد جاودان را دراندیشه ی هاکسلی در آشنایی اش با عرفان هندی جستجو کرد. هاکسلی مانند همه ی باورمندان به خرد جاودان در بنیان هستی و در وراء همه ی ظواهر به امری قدسی و الهی اعتقاد دارد. این مبدآ واحى الهي ىر عين حال كه فراتر و منزه از عالم است، در ان حضور هم دارد. هدف و غیت انسان نیز وصال و به آغوش کشیدن همین حقیقت است. در آغوش همین حقیقت واحد است که انسان می تواند آرامش و خوشبختی را تجربه کند.
تفصیل سخن پیرامون " دنیای قشنگ نو " را به مجالی دیگر می سپارم. منتظر باشید.
در جستجوی معنا
در خود گریختن و در پی معنا بر آمدن سابقه ای به گستره ی انسانیت دارد. پیامبران آمدند تا اندکی سر انسان دور افتاده از خود را در گریبانش فرو برند و لحظه ای او را به تامل در خویشتن خویش فرا خوانند. میل انسان به معنا و خلوت گزیدن ریشه در ساختار دو وجهی آدمی دارد. در خود گریختن به این معنا که مد نظر ماست یعنی بازگشت به خود و احیاء زوایای فراموش شده در انسانیت انسان.
گپ دوستانه ی زیر جستاری است در جلوه ای از معنا گرایی در دوران معاصر.
جاودان خرد[1]:گفته اند نخستین کسی که واژگان "جاودان خرد" را به کار برد، لایب نیتس حکیم آلمانی بود. اما بنیان گذار آن را رنه گنون فیلسوف فرانسوی دانسته اند. جاودان خرد واکنشی است به حاشیه رفتن معنا ها و ارزشها در زندگانی غرب. انسان امروز خسته از صدای چرخ دنده ها و ماشینها، می خواهد آوایی دیگر بشنود؛ آوایی مناسب روح و سرشتش، نوایی برابر معنای وجودش.
هر چند برخی جاودان خرد را به دلیل نگرش متفاوتش از فلسفه ی جدید غرب ـ چه از لحاظ معرفت شناسی و وجود شناختی و چه از لحاظ دخل دادن توانایی هایی دیگر علاوه بر عقل و ذهن در فلسفه ورزی ـ خارج از محدوده ی فلسفه دانسته اند؛ اما باید اذعان کرد که فلسفه ی جاودان در واقع ادامه ی سنت گرایی در فلسفه است. و مسلما برای تعیین محدوده ی فلسفه باید فراتر از زمان و مکان را مطالعه کرد.
جاودان خرد چه می گوید:
خرد جاودان در ورای همه ی هستی و در بنیان همه ی پدیده ها به امری قدسی و الهی باور دارد؛ باوری عارفانه و عاشقانه. هستی از ذاتی و مبدأیی می آغازد و در نهایت نیز به آن باز می گردد. غایت و هدف زندگانی نیز همین بازگشت است؛ وصال و به آغوش کشیدن حقیقت مطلق(الثیا). البته به قول هاکسلی برای اینکه به بنیان وجود رسید باید خودپرستی و خودمحوری و منیت را رها کرد. زیرا هر چه خودپرستی ها و خود محوری ها پر رنگ تر شود، بنیان وجود کمرنگ تر می گردد.
باورمندان به فلسفه ی جاودان خاستگاه همه ی ادیان را نیز همین حقیقت مطلق (الثیا) می دانند و می گویند: همه ی ادیان به منزله ی آب شیب هایی هستند که از چشمه ای واحد سرچشمه گرفته اند. و اینگونه جاودان خرد تفسیری موحدانه از تکثر جوامع و تجارب معنوی ارائه می دهد. فریتیوف شوان (بزرگترین شارح خرد جاودان) از این یگانگی به «وحدت متعالی ادیان» یاد می کند و می گوید: همه ی ادیان بر حقند؛ البته نه در عقاید جزم اندیشانه ی خود، بلکه در معنای باطنی مشترکشان که منطبق با جاودان خرد است.
باری فلسفه ی جاودان توانسته به حق از عهده ی این همه تکثر و تفاوت بر آید. جاودان خرد می آموزد چطور بدون اینکه جهت خود را گم کنی به حقانیت همه ی ادیان و همه ی تجارب معنوی به اعتبار معنای باطنی شان ایمان داشته باشی؟
آری نخستین فواره ها از سر چشمه ی معنا (وحی) در ابتدا معنای صرف بود. پیام پیامبران در آغاز سرشار از معنا است. اما هر چه از خاطـــره ی این معـــنای سترگ می گذرد، مــاده جایگزینش می شود. تا جایی که دیگر از آن معنا نیز تفســیری مادی می کنند. از آن پــس، معنای ژرف در میان سنن بی روح و دست و پا گیر به انحلال می رود. لباس ها و طرز اصلاح سر و صورت ها جای آن همه اندیشه و معنا را می گیرد.
آری این است سر انجام همه ی ادیان و نظام های معنــوی. جاودان خـــرد کوشــشی است در جهت کشف و باز یابی معانی عمیق پیامبران؛ واکنشی است در برابر جهانی یکسره مادی و
عریان. سخن از مبانی جاودان خرد و پیشگامانش را به مجالی دیگر می سپارم.
[][1] Perennail philos در ترجمه ی آن حکمت خالده و فلسفه ی جاودان نیز گفته اند.
نشسته ام و از بلندای نیلگون غبار آلود
منظری سبز را می پایم؛شاید
تسلای دلی باشد وبهجت خاطری!
شکوهی انگار
چشمانم را می نوازد.
اندیشه را ملوثش می کنم
خاطرم را آزرده اش می سازم
و روز را به نثارش به شب می سپارم؛
اما افسوس از فاصله ی چشم داشت ها و چشم نواز ها!
دریغ از این همه تهی و فریاد!
و امروز انگشت گزان
شِکوه از این همه شُکوه تهی دارم.
۴/۳۱

مدتی در کار ما تاخیر شد
مهلتی باید تا خون شیر شد
مولانا
پس از ماهها فاصله گرفتن از بلاگ و بلاگری، امروز باز قلم به دست گرفتم و خواستم راه پیموده را ادامه دهم.شاید در تاخیرِ ما نیز حکمتی نهفته باشد و خونِ ما را تا شیر شدن مهلتی باشد.
در تعریف نابغه گفته اند کسی که در زمان و مکان خویش محصور نباشد و مرزهای زمان و مکان را در نوردد و روحش سیال در همه جا و همه ی زمانها _ گذشته، حال، آینده _ باشد. نابغه دیدگاه فراملیتی و فرازمانی دارد. از حقیقتِ مطلق مگوید و حقیقت مطلق در همه جا و هر زمانی قابل درک است.گفته اند نبوغ کسی دارد که از خویشتن(فردیت) وارهد و به نوعیت برسد؛ دیگر تنها بر اساس نفع و ضرر خویش نمی اندیشد و تصمیم نمیگیرد بل مسائل انسانی و نوعی بیشتر ذهنش را آشفته میسازد.گفته اند کسی جاودان میماند و در تاریخ همیشه و برای همه حرفی برای گفتن دارد که دغدغه هایش انسانی باشد و از حضیض خواسته های فردی و ملی برهد. گفته اند آن کس جاودانه است که بر اندیشه و رفتار نا بسامانِ امروز بشورد و به وضع موجود دلخوش نگردد و در این راه از ملامتِ ملامت کندگان بیمی نداشته باشد. شاید در دورانِ خودش ناسزاها بشنود و ستمها بیند؛ اما تاریخ اورا خواهد ستود و در تاریخ همیشه خواهد ماند... با همه ی اینها نوابغ از اینکه دیگران به فحوای کلامشان راه نمی یابند، همواره دردمند و گله مندند.
پیامبران اینگونه بودند؛ از حقیقتی یگانه سخن میگفتند و مخاطبشان همه ی مردم(ناس) بودند، شعارهای قومی و نژادی سرنمی دادند و به سرشت بشر چشم دوخته بودند، میخواستند کاخ خودخواهی ها و کج اندیشی ها فرو پاشد و بنای دیگر خواهی و انسانی جایگزینش کنند. معمار بودند و به قول استاد ندوی: از پایه ویران میکردند و تا سقف دوباره میساختند. نمیخواستند بر ویرانه های تمدنی دیگر،تمدن بسازند؛ بل آمده بودند تا استیلی دگر و طرحی نو دراندازند.همین است که در زمانه ی خودشان و در میانِ اهلشان همیشه غریب بودند اما در تاریخ زنده و جاودان.
مولانا نیز خویی پیامبرانه داشت؛ همیشه از اندیشه میگفت، از حقیقت محض، از عشق به هستی. به یک ملت و مردم خود را وابسته نمیدید. میگفت : ملک من مصر و عراق و شام نیست/ ملک من جایی است کان را نام نیست.حقیقت و عشقی که مولانا از آن میگفت آنقدر بزرگ بود که ناگزیر در قالب امثله و حکایات به بیانش میپرداخت؛ حکایت طوطی و بازرگان، پادشاه و کنیز، پیر چنگی... بر باورها و برداشتهای غلطِ عصرش شورید؛ بر معنویت خشک، بر ریاکاری و تظاهر... و در این شورش، جفاهای فراوان دید؛ اما عاقبت نامش جاودانه ماند.
سزنوشت مولانا نیز همچون سر نوشت پیامبران رقم خورد؛ پبامبران همیشه گله از آن داشتند که دیگران به ژرفای پیامشان قد نمیکشند و کلامشان را آنچنان که باید نمیفهمند. پیامبر اسلام نیز میفرمود: اگر شما آنچه من میدانم میدانستید، کمتر میخندیدید و بیشتر میگرستید. و چه غم انگیز است! معنایی ژرف در گلو داشته باشی و از بیم آنکه دیگران خوب درکش نکنند، ذره ذره و جرعه جرعه بیانش کنی، گاه در غالب امثله و حکایات و گاه نیز با سخنان اندرز گونه و حکمت آمیز، و در نهایت از اینکه کلامت را و معنایت را دیگران خوب نمیفهمند، کله مند و درمانده باشی. مولانا هم میگفت: هر کسی از ظن خود شود یار من/ از درون من نجست اسرار من. دردناک است! زوزهایت در پی بیان معنایت بیگاه میشود اما هنوز سخنت را نمیفهند! و باز دردناک تر آنکه هر کس در وجود تو در پی گمان و ظن خویش است! و تو همچنان به کوهی می مانی که در حسرتِ فتحِ بلندترین قله هایت مانده ای !
و تا امروز پیامبران و پیامبر گونه ها در غربت به سر میبرند؛ در غربت درک نشدن و کشف نشدن. پیامبرانی که شعار آزادی و توحید و وارهیدن سرمیدادند، امروز پیروانشان گریبانگیر جمود و تعصب و شرک اند. کسانی همچون مولانا که سرزمینشان را به کستردگی بشر میدانستند، امروز مرافه ی دوستدارانشان این است که مولانا ترک، ایرانی، افغانی و یا تاجیک است. غافل از اینکه وی همه ی اینهاست و هیچ کدامشان نیست. وی انسان است و سرزمینی دارد به گستردگی انسانیت؛ وی به اندیشه و عشقش جاودان مانده نه به اینکه ایرانی یا ترک یا افغانی است.
آری مولانا غریب است!


