.پس از رحلت پیامبر وگسترده شدن جغرافیای اسلام و روابط و مناسبات ، این اندیشه پدید آمد که کتاب و سنت جوابگوی همه ی سوالات نیست . توسل به قیاس در تفسیر نصوص شرعی ،از دغدغه های حافظان شریعت نشات می گیرد.شمس الایمه سرخسی به حق گفته بود:نصوص شرعی محدود واعمال و وقایع نا محدودند. واین خود دلیل حجیت قیاس است وچون ناگزیریم وقایع مستحدث را نیز با قواعد شرعی اداره کنیم،باید حکم اشباه ونظایر مسایل رابر یکدیگر حمل کنیم
چندی پیش نامه ای از یکی از دوستان
که من اودر دوستی چون دو مغز بودیم اندر
پوستی بدستم رسید. نامه حاوی داستانی
بود نمادین. با عرض
پوزش از معرض آن یار گرانمایه
مطلب ذیل را که باز نویسی نامه اش
می باشد، به تمامی کاربران گرامی
تقدیم مینمایم
من نیر سوار قطار شدم. قطاری قدیمی ، قطاری بی انتها، قطاری انباشته از همه جور آدم،قطاری که با سرعتی عجیب به سوی مقصدی نا معلوم در حرکت بود .قطار سرزمین های زیادی را پشت سر میگذاشت.ومناظر پشت پنجره ها پیوسته در حال تغییر بود.من نیز همانند بسیاری ازمسافران برای اینکه از رنج سفر بکاهم وگذر زمان را به فراموشی بسپارم،از روزنه ی یکی از پنجره ها به تماشای مشاهد بیرون بسنده میکردم.از دیدن مناظر زیبا به طرب می آمدم ولی آنگاه که از مناطق خشک وبی آب و علف می گذشت،چشمانم را می بستم وسعی میکردمخاطره ی همان گل وبوته ها را در ذهن تداعی کنم.تا مگر یاد آن همه مناظر زیبا به کابوس لوت و رودهای خشک ،نیالاید.واینگونه با تماشای بیرون ،از کنار همه ی حقایق و وقایع درون قطار،طفره می رفتم.وبدون اینکه بدانم وبرایم مهم باشد درقطار چه میگذرد،وبه کجا میرود،روزها را به شام ،میرساندم.
روزها اینچننین گذشتند تا اینکه از پنجره ومناظر پشت آن به ستوه آمدم.ونا خود آگاه در برابر پاسخ گویی به این سوالات بر آمدم:این قطار از کیست ؟کجا می رود ؟ راننده اش کیست ؟اصلا چرا سوار این قطارم کرده اند؟ از آن لحظه به بعد ، همه چیز در آن قطار برایم عجیب بود و سوال بر انگیز.
درصدد پاسخگویی به این سولات بر آمدم.از دیگر مسافران پرسیدم.اما آنها را نیز تماشای مناظر بیرون ،از تامل در این حقایق،باز داشته بود وبه گفتشان نمی شد اعتماد کرد.درونم محشری بر پا بود و در قلبم آشوبی.سر به دلم فرو بردم تاشاید از ضرباهنگش بشود چیزی شنید.آری انگار میشود از ندای درون زوایای این راز راکشف کرد.همراه دلم به جستجوی بیشتر برآمدم.انگار کسانی هستند که از این راز ها بیشتر مطلع اند ومیشود به آنها اعتماد کرد.آنها نا آنجا که توانستند مرا در پاسخ گویی به این سوالات ،یاری کردند.نگاهم را به یادگاری های نوشته بر در و دیوار قطار به خود جلب کرد.انگار کسانی تعمدا قصد بر هم زدن خطوط را داشته اند. ویا می خواسته اند مفهومی دیگر غیر ازمفهوم مورد نظر،القا کنند. اندکی به خود فشار آوردم .مثل اینکه می شد مطالبی از آنها فهمید.
ازتلفیق ندای درون وآنچه افراد آگاه گفته بودندوآنجه از یادگاری های دوران کهن،حاکی از آن بود،به گوشه هایی از این رازپی بردم.فهمیدم که این قطار از خیلی وقتها اسشت که در حرکت است. ومسلما من اولین مسافر هم نیستم واحتمالا آخرین هم نخواهم بود.مثل اینکه همه باید سوار این قطار شوند .پس از فرا رسیدن زمانی که از قبل تعیین شده وهیچ کس از آن ببا خبر نیست،قطار را ترک گویند.در پیچ وخم این قطار بزرگ که غایتی دارد،هزاران حادثه چه شیرین چه تلخ رخ داده:جنگ صلح،زندگی، مرگ،عشق،نفرت. وفقط خردمندانند که از تکرار این حوادث درس می گیرند.
فهمیدم که این قطار غایتی دارد،فرجامی نیکو،انتهایی دوست داشتنی،پایانی که همه ی خوشی های درون قطار در برابرش کمتر از خوابی خوش است. وهمه ی نا خوشی ها و نا ملایمتها با فرا رسیدنش،مجال در ذهن خطور کردن نمی یابد.
فهمیدم که این قطار را صاحبی است.آنکه همه ی ما وقطار خواسته وناخواسته به سویش گریزانیم.اما چه بد اند آنانکه چون من آن صاحب را نشناخته اند.می گویند:مسافران این قطار همه یشاندعوت به ضیافتی اند خاطره انگیز.همه شان به مهمانی صاحب قطار می روند.
هر از چند گاهی خدای قطار برای اینکه قطار از راه منحرف نشود وآدرس مهمانی را گم نکنند،رانندگانی گسیل میدارد.رانندگانی که هم راه را بلدند وهم صاحب قطار را خوب می شناسند.آنچنان که می گویند پس از اینکه مسافران خود توانستند در فراسوی رهنمودهای رانندگان مسیر را ادامه دهند،صاحب قطار ارسال راندگان را فطع کرد.اما هنوز هم هستند کسانی که می خواهند یادی از صاحب قطار نشود،قطار گم شود،اضطراب مسافران را فرا گیرد،و در این بحبوحه وگیر ودار،خوشه چینند