ان الانسان خلق هلوعا.اذا مسه الشر یئوسا.واذا مسه الخیر منوعا.الاالمصلین.الذین....
«آدمی کم طاقت وناشکیب آفریده شده است.هنگامی که بدی بدو رو کند، بی تاب وبی قرار می گردد.وهنگامی که خوبی بدو رو کند،سخت (از حسنات وخیرات دست باز می دارد و)دریغ می ورزد.»
چه موجود عجیبی است انسان،چه رفتار شگفت انگیز!انگار امان وقرار با وجودش در تعارض است.پیوسته در اضطراب ودائم در نا شکیبایی.آدمی را چه شده است که گاهی روح پر تلاطمش نباید بیارامد؟آنگاه که سیل بلا ودرد ورنج روانه اش گردد،غمگین وافسرده،در مانده ورنجور به گوشه ای می نشیند و خودش را وزمانه اش را آماج نفرینش می سازد.وآنگاه که از دریای لطف وکرم نسیمی وزیدن گیرد،حالش به شود وایامش به کام،همه را فراموش می کند؛خودش را،گذشته اش را،دیگران.
وراست گفت ذات باری تعالی :«آدمی ناشکیب آفریده شده است.» در مسیر زندگی ودر رهگذر حیات،دو نوع حوادث می توانند در زندگی انسان دگرگونی ایجاد کنند:حوادث تلخ وماجراهای شیرین.واصولاً زنگی اش چیزی جز تکرار این دو نوع حادثه نیست.حتی آنگاه که احساس خاصی ندارد،نه افسرده است و نه شادمان،در واقع از نوعی حس خوشایند لذت می برد؛ا زاینکه دغدغه ای آزارش نمی دهد و غم و اندوهی ندارد.وهمین تکرار حوادث و قرار گرفتن در وضعیت های متضاد ،حالتی نا پایدار وناخوشایند در او ایجاد می کند.هنوز لذت طرب را در نیافته و کامش را از کامروایی نستانده،که طعم تلخ مصیبت زیر زبانش سنگینی می کند.آری چه سرشت بد فرجامی وچه زندگانی اندوه باری.چگونه می تواند امنیت روان داشته باشد،آسایش خاطر داشته باشد،حال آنکه هر لحظه آبستن حادثه ای جدید است واز حدس وگمانه زدن در مورد آینده به ستوه آمده.
خداوند از این سرشت ناپایدار اینگونه تعبیر می کند:«ان الانسان خلق هلوعا.اذا مسه الشر یئوسا.واذا مسه الخیر منوعا.» توصیفی است زیبا اما دهشتناک.اگر فکر کنی که همه انسانها ناشکیبند،ناپایدارند،هرگاه بدی فراشان گیرد،ناامید وسرافکنده می گردند واگر خوبی آنها را رسد،دریغ می ورزند،سرکشی می کنند،هراس سراپا وجودت را فرا می گیرد واز این تعمیم به وحشت می افتی.اما بعید است خدای مهربان تورا در این همه وحشت و تردید رها کند.همین است که ازاین قاعده ی کلی گروهی را استثنا می داند وبرای تسلای خاطر تو اوصاف زیادی برای این گروه اندک بر می شمارد.
خداوند نمازگزاران را از این قاعده ی کلی استثنا می داند و برایشان اوصاف زیادی بر می شمارد.آری تنها همانانند که در صحنه ی پر آشوب زندگی باشکیبند و استوار.ودر هزاررنگ زندگی رنگ نمی بازند،منفعل نمی گردند و ثابت قدم و پویا ادامه ی مسیر می دهند. 

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها
| 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 |
غزلیات Home rowe earch pattern Search
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش نه بماند هیچش الا هوس قمار دیگر
مولانا همان پیر قمار باز،آنکه همهگان را به قماری فرامی خواند،که بردی ندارد،قمار عشق، قمار زیستن، وبه راستی آدمی وزندگی چیزی جز عشق نیست.آری مولانا همه را به خمار عشق فرامی خواند،اما در اوج خماری و در گرماگرم قمار،اندیشه را از یاد نمی برد:
ای برادر
تو همه
اندیشه ای...
وامروز در فضای آکنده از یاس و تردید،وحشت واضطراب،بیشتر جای خالی مولانا و مولوی اندیشان،افق دید را مه آلود می نماید.