طبيعت به مردم درسها آموخته و مردم نيز در هزار رنگش، هزار رنگ از لوح دلشان زدوده اند.اما تنها شاعرانند كه با فرياد سكوت طبيعت گوششان آشنا است و تنها آنانند كه مي توانند با تركيب رنگها و آواها،بر ظلمت مسيرهاي نپيموده فائق آيند.
در اين ميان،نقوش و رسومي كه بهار بر فكرت و فطرت انسانها ترسيم نموده،بسي پر رنگ تر و دلكش تر است؛عارفي را مي بيني كه زنگار دلش را در صفاي نسيم صبحگاحان مي شويد،عاشقي داريم كه از عشوه ي گل و ارادت پروانه، به رمزي از رموز عاشقي دست مي يازد، و شاعر آشفته از دوران قصه ي ما، با مشاهده ي ربيع پس از شتا و فزوني پس از كاستي،برق اميد در چشمانش مي جهد و اين دگرگوني را به فال نيكو مي گيرد...
يك فروردين،اولين روز تقويم ايراني، مصادف است با اول بهار. آري ايرانيان،همان خداوندگاران احساس،هماره از ياد بهار و سبزه و چمان به طرب مي آمدند؛ در وصفش سرودها مي سرودند و در بزمش شاديها مي كردند.در گذشته و باستان،مردم ايران،در ميان همه ي اقوام، مردماني سرزنده و خيال پرداز شناخته مي شدند؛ از طبيعت مي گفتند،از عشق، از زيبايي.
اما چه شد كه همان خندان ترين ملت دنيا، زانوي غم به بغل مي گيرد و گريان ترين و افسرده ترين ملت جهان مي شود؟چه تحولي در فرهنگ ايراني پديدار مي شود كه اينگونه مسير اشك را بر گونه هايش مي كاود؟آيا اديان كه قطعا عهده دار سعادت بشرند، -- و با شعار به سعادت رسانيدن انسانها و ايجاد آرامش دروني و بيروني، به عرصه گام نهادند—در اين وادي مقصرند؟ آيا گريه و گريبان دريدن، پلي به آرامش و سعادت است؟ آيا اين،با فلسفه وجودي اديان در تعارض نيست؟ با توقعي كه از مطلق دين داريم بعيد مي دانم كه منشأ اين رفتار در سر چشمه، نهفته باشد
و نوروز همچنان در تارك فرهنگ ايراني مي درخشد و همچنان نمادي است از سرشت ايراني، سرشتي فراموش شده و در راهزني تاريخ به تاراج رفته ، نوروز شايد براي گريان ترين ملت جهان فرصتي باشد براي خنديدن؛ البته اگر اين مجال نيز با سوگواره ها در نياميزد.
آغاز سال نو را كه هم مصادف است با شروع وبلاگ انديشه ها وهم تولد خودم، به همه كاربران تبريك عرض مي كنم . اميدوارم كه تمام سال بخنديد.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 17:0 توسط سید هاشم موسوی
|