
مدتی در کار ما تاخیر شد
مهلتی باید تا خون شیر شد
مولانا
پس از ماهها فاصله گرفتن از بلاگ و بلاگری، امروز باز قلم به دست گرفتم و خواستم راه پیموده را ادامه دهم.شاید در تاخیرِ ما نیز حکمتی نهفته باشد و خونِ ما را تا شیر شدن مهلتی باشد.
در تعریف نابغه گفته اند کسی که در زمان و مکان خویش محصور نباشد و مرزهای زمان و مکان را در نوردد و روحش سیال در همه جا و همه ی زمانها _ گذشته، حال، آینده _ باشد. نابغه دیدگاه فراملیتی و فرازمانی دارد. از حقیقتِ مطلق مگوید و حقیقت مطلق در همه جا و هر زمانی قابل درک است.گفته اند نبوغ کسی دارد که از خویشتن(فردیت) وارهد و به نوعیت برسد؛ دیگر تنها بر اساس نفع و ضرر خویش نمی اندیشد و تصمیم نمیگیرد بل مسائل انسانی و نوعی بیشتر ذهنش را آشفته میسازد.گفته اند کسی جاودان میماند و در تاریخ همیشه و برای همه حرفی برای گفتن دارد که دغدغه هایش انسانی باشد و از حضیض خواسته های فردی و ملی برهد. گفته اند آن کس جاودانه است که بر اندیشه و رفتار نا بسامانِ امروز بشورد و به وضع موجود دلخوش نگردد و در این راه از ملامتِ ملامت کندگان بیمی نداشته باشد. شاید در دورانِ خودش ناسزاها بشنود و ستمها بیند؛ اما تاریخ اورا خواهد ستود و در تاریخ همیشه خواهد ماند... با همه ی اینها نوابغ از اینکه دیگران به فحوای کلامشان راه نمی یابند، همواره دردمند و گله مندند.
پیامبران اینگونه بودند؛ از حقیقتی یگانه سخن میگفتند و مخاطبشان همه ی مردم(ناس) بودند، شعارهای قومی و نژادی سرنمی دادند و به سرشت بشر چشم دوخته بودند، میخواستند کاخ خودخواهی ها و کج اندیشی ها فرو پاشد و بنای دیگر خواهی و انسانی جایگزینش کنند. معمار بودند و به قول استاد ندوی: از پایه ویران میکردند و تا سقف دوباره میساختند. نمیخواستند بر ویرانه های تمدنی دیگر،تمدن بسازند؛ بل آمده بودند تا استیلی دگر و طرحی نو دراندازند.همین است که در زمانه ی خودشان و در میانِ اهلشان همیشه غریب بودند اما در تاریخ زنده و جاودان.
مولانا نیز خویی پیامبرانه داشت؛ همیشه از اندیشه میگفت، از حقیقت محض، از عشق به هستی. به یک ملت و مردم خود را وابسته نمیدید. میگفت : ملک من مصر و عراق و شام نیست/ ملک من جایی است کان را نام نیست.حقیقت و عشقی که مولانا از آن میگفت آنقدر بزرگ بود که ناگزیر در قالب امثله و حکایات به بیانش میپرداخت؛ حکایت طوطی و بازرگان، پادشاه و کنیز، پیر چنگی... بر باورها و برداشتهای غلطِ عصرش شورید؛ بر معنویت خشک، بر ریاکاری و تظاهر... و در این شورش، جفاهای فراوان دید؛ اما عاقبت نامش جاودانه ماند.
سزنوشت مولانا نیز همچون سر نوشت پیامبران رقم خورد؛ پبامبران همیشه گله از آن داشتند که دیگران به ژرفای پیامشان قد نمیکشند و کلامشان را آنچنان که باید نمیفهمند. پیامبر اسلام نیز میفرمود: اگر شما آنچه من میدانم میدانستید، کمتر میخندیدید و بیشتر میگرستید. و چه غم انگیز است! معنایی ژرف در گلو داشته باشی و از بیم آنکه دیگران خوب درکش نکنند، ذره ذره و جرعه جرعه بیانش کنی، گاه در غالب امثله و حکایات و گاه نیز با سخنان اندرز گونه و حکمت آمیز، و در نهایت از اینکه کلامت را و معنایت را دیگران خوب نمیفهمند، کله مند و درمانده باشی. مولانا هم میگفت: هر کسی از ظن خود شود یار من/ از درون من نجست اسرار من. دردناک است! زوزهایت در پی بیان معنایت بیگاه میشود اما هنوز سخنت را نمیفهند! و باز دردناک تر آنکه هر کس در وجود تو در پی گمان و ظن خویش است! و تو همچنان به کوهی می مانی که در حسرتِ فتحِ بلندترین قله هایت مانده ای !
و تا امروز پیامبران و پیامبر گونه ها در غربت به سر میبرند؛ در غربت درک نشدن و کشف نشدن. پیامبرانی که شعار آزادی و توحید و وارهیدن سرمیدادند، امروز پیروانشان گریبانگیر جمود و تعصب و شرک اند. کسانی همچون مولانا که سرزمینشان را به کستردگی بشر میدانستند، امروز مرافه ی دوستدارانشان این است که مولانا ترک، ایرانی، افغانی و یا تاجیک است. غافل از اینکه وی همه ی اینهاست و هیچ کدامشان نیست. وی انسان است و سرزمینی دارد به گستردگی انسانیت؛ وی به اندیشه و عشقش جاودان مانده نه به اینکه ایرانی یا ترک یا افغانی است.
آری مولانا غریب است!