در مطلب گذشته از هاکسلی و رمان "دنیای قشنگ نو" گفتیم. گفتیم "دنیای قشنگ نو" سخنی از آینده است با نظرداشت به دغدغه های امروز. و اینک بازخوانی داستان:
«دنیای قشنگ نو» مقایسه دو دنیای متفاوت است؛ از سویی دنیایی فرامدرن، مرفه، همیشه جوان اما تهی از معنا و حقیقت و از دیگر سو دنیایی بدوی، خالی از مظاهر تمدن، نا آشنا با هر چه پیشرفت نام گرفته، گریبانگیر در اساطیر کهن و سنتهای نابجا، غوطه ور در معنویت به تحریف رفته و مضمحل شده اما با سایه روشنی از معنا و حقیقت.
"دنیای قشنگ نو" لحنی توفنده دارد؛ بر هر دو دنیا می تازد اما در مقام انتخاب، به تشعشعِ کمرنگ نورِ معنا دلخوش می کند. معنویت در جهان بدوی، گرچه چراغش کم سو است گرچه با خرافات و اساطیر درآمیخته اما بهتر از عدم معنا است.
"دنیای قشنگ نو" حکایت دنیایی است که کودکان آن به جای آنکه از رحم مادرها به دنیا آیند، از لوله های آزمایشگاهی سر بر می آرند. حکومت و دستگاه حاکمه به فراخور نیازهای اقتصادی اش افراد را شرطی می کند و پرورش می دهد. افراد در این دنیای همسان به هیچ ملت و فرهنگِ خاصی وابسته نیستند. تفاوتها و طبقات با توجه به ملیت ها و رنگ ها رخ نمی نماید. اما به هرکس از همان آغاز آموخته می شود که جایگاهش در کجای اجتماع است، چه وظایفی دارد، توانمندی هایش چقدر است. به عبارت دیگر حکومت است که مشخص می سازد که باید چه کاره شود؟
واژه مادر و احساس مادر بودن، منفور و بی معنا است. کانونی گرم به نام خانواده وجود ندارد. خدا نیز در سرداسردِ احساسات به اسطوره ها پناه برده. عشق و لذت عاشق شدن به حضیضِ تلذذ جنسی سقوط کرده. دیگر بشر برای آرام شدن و احساس خوشبختی کردن دست به دامانِ الهه ها و خدایان نمی شود؛ ماده ای مخدر به نام "سوما"ا می تواند همان احساس و آرامش را برایش به ارمغان آرد. در این دنیای بزرگ و پرهیاهو جایی کوچک و ساکت برای خلوت کردن و به ضرباهنگ دل گوش فرادادن یافت نمی شود.
******
اما در گوشه ای از همین دنیا، دنیایی دیگر وجود دارد؛ دنیایی متفاوت با مردمانی متفاوت. در جزیره ای دور افتاده ازاین دنیا قبایلی سرخپوست، پایبند به سنن قبیله ای و به شیوه ای کاملا بدوی زندگی می کنند. زندگی در دنیای بدوی در همان مراحل نخستینش بازمانده است.
کودکان از مادران زاییده می شوند. مادران چون حیوانات به بچه هاشان شیر می دهند. انسانها ازدواج می کنند و کانونی به نام خانواده شکل می گیرد. قبیله است که بر تمامِ امور سلطه گسترانده. مردم به خدایانی باور دارند و جهت خوشنودی شان فرزندانشان را قربانی می کنند.آیین ها و مناسک خاصی برای عبادت خدایان وجود دارد.
عواطف سردند اما وجود دارند. معنویت تهی شده و به تاراج رفته اما می شود هنوز در لابلای سنن بی جهت و دست و پا گیر سراغی از آن گرفت
*****
جان «وحشی» نام مردی است ایستاده در مرز دو دنیای متفاوت و متحیر در انتخاب. وی که به هر دو دنیا تعلقِ ذهنی و روانی دارد، در رجحان یکی از این دو جهان وامانده و به ستوه آمده است. اما عاقبت به شعاع کمرنگِ معنا دلخوش می کند و خرسند می شود.
"وحشی" تصمیم خود را گرفته است؛ به دنجی پناه می برد و با خودش خلوت می کند و به ریاضت می پردازد. انتخاب "جان" انقلابی ایجاد می کند. مردم شهر که او را در حال ریاضت و خودزنی مشاهده کرده بودند، همچو او به ریاضت و خودزنی می پردازند.
این داستان پایانی غم انگیز دارد. جان که هنوز هم نتوانسته با تعارضات درونش کنار آید، دست به خودگشی می زند و خود را می رهاند.
*****
"دنیای قشنگ نو" تصویری از آینده است؛ اما با توجه به دغدغه های اکنون. در آرامش پیش از طوفان میان دو جنگ که ذهن و روان همه ی نویسندگان را بر هم خوردن این آرامش مشغول داشته بود، آلدوس هاکسلی به چیزی دیگر می اندیشد. هاکسلی می خواهد بگوید: اگر به فرض هم دنیایی داشته باشیم که بوی دود و باروت مشام را نیازارد، اما معناها و ارزشها همچنان به تحلیل روند و نابود گردند، تا مرز خوشبختی فاصله بسیار است.