
سنت و بنیاد و نیز سنتگرایی و بنیادگرایی همچون بسیاری از مفاهیم حوزه ی مطالعات انسانی شاید علیرغم تفاوت بسیارشان با هم خلط شود. مقال ذیل نوشته ی دکتر شهرام پازوکی به شرح و تفاوت این دو مقوله می پردازد. هاشم موسوی
قبل از ورود به موضوع اصلي اين گفتار، به اقتضاي بحث، شرح مختصري از پيدايش جريان موسوم به فاندمنتاليسم(1) بيان خواهد شد؛ چرا كه خود نحوهي پيدايش اين جريان فكري ديني سهم مهمي در فهم اين گفتار دارد.
تاريخچهي مختصر بنيادانديشي
در تاريخ جديد غرب، با ظهور دورهي مدرن و قدرت و غلبه يافتن مدرنيته و پيدايش مذهب پروتستان، كه خود يكي از عوارض ورود مدرنيته در متن مسيحيت كاتوليك است، به تدريج تعارضات و مناقشات ميان مسيحيت و مدرنيته اوج گرفت. اين مناقشات به خصوص در ميان پروتستانها پيدا شد، چرا كه اين مذهب مناسبت بيشتري با مدرنيته داشت و از اين رو فيلسوفان مؤسس دوره جديد، مثل كانت و هگل، همگي پروتستان بودند. كاتوليكها اصولاً تا همين صد سالهي اخير، دورهي مدرن و مدرنيته را جدي نگرفتند و لذا پرسشها و همچنين پاسخهاي جدي براي آنان طرح نشد. منازعات ميان تفكر مدرن با مذهب پروتستانها به خصوص تا اواخر قرن نوزدهم شدت يافت و در اين ميان سه جريان اصلي فكري رشد يافت:
جريان اول، ليبرال تئولوژي يا الهيات آزادانديش بود كه بنابر آن، قائل هستند كه دين كاملاً امري عقلي است (البته منظور عقل مدرن است) و بايد امروزينش كرد و با نگرش امروزي در آن نگريست و هر چه خلاف عقل است ـ از جمله اسرار و رموز مربوط به باطن دين ـ را چون نامعقول است بايد كنار نهاد. در اين تفسير، از دين چيزي جز اخلاقيات و از خداي دين چيزي جز خداي ساعتساز كه زماني اين عالم را همچون ساعتي كوك كرده و هيچ نسبت ديگري با آدم و عالم ندارد، باقي نماند.
در جريان دوم، كه عكسالعمل جريان اول بود، اعتقاد بر آن است كه بايد مسيحيت را حفظ كرد و آنچه را مدرن و جديد است كنار نهاد. ارتدوكسي مسيحيت در دورهي مدرن مخدوش شده و مسيحيت چنان كه در ابتدا بوده اكنون نيز بايد باشد. مدرنيته و شئون آن شيطاني است و بايد آن را لعن و طرد كرد و به خدا پناه برد. به نظر آنان مسيحيت داراي اصولي اوليه (fundamentals) است كه اركان اصلي آن ميباشد و بايد دوباره به اين اصول پناه ببريم تا مسيحيت احيا گردد.
البته جريان سومي هم موسوم به neo – theology يا neo – orthodoxy رايج شد كه از آن صرف نظر ميكنيم و فقط اجمالاً ميگوييم كه در اين جريان اعتقاد بر آن بود كه بايد سنت و ارتدوكسي مسيحي را حفظ كرد ولي از مدرنيته عم غافل نشد و بايد به اصول آن پي برد. بنابراين، اين سنت را با حفظ اصول آن بايد قرائتي تازه كرد، به نحوي كه ارتدوكسي آن هم محفوظ شود.
در اين ميان جرياني هم به نام نو ـ تومائي پس از فتاواي پاپ لئوي سيزدهم در ميان كاتوليكها پيدا شد كه بيآنكه جداً در مدرنيته و اركان آن رسوخ كند راه علاج مسيحيت را در دورهي مدرن، رجوع كلامي و اخلاقي به قرون وسطي و احياي متفكران آن دوره، خصوصاً توماس آكوئيني ميدانست. اما آنچه موضوع اين گفتار است فاندمنتاليسم است.
عنوان «فاندمنتاليسم» در اثناي دهه 1920 در آمريكا متداول شد. سالها اين عنوان فقط در مورد اين نوع تفكر خاص مسيحي به كار برده ميشد. ولي به تدريج در دهه 1970 كه سخن از احياي دين، اعم از يهود يا هندو، به ميان آمد، به ساير نهضتهاي احياي دين در اديان مختلف اطلاق گرديد، تا آنجا كه در دهه 1990 عنوان «بنيادگرايي اسلامي» هم ابتدا در مطبوعات و سپس در ديگر محافل فكري غرب كاملاً متداول گرديد. با قطع نظر از اينكه آيا اين اطلاقات لااقل در مورد ديگر اديان غيرمسيحي كه برخلاف مسيحيت پروتستان در متن رشد مدرنيته نبودند صحيح و رواست يا نه، اين لفظ اكنون مدلول نسبتاً معيني يافته است كه در اين مقال به آن مدلول ميپردازيم.
براساس مدلول اين عنوان، گرچه تفاوتهايي اصولي ميان دو جريان فكري فاندمنتاليسم و تراديشناليسم(2) وجود دارد، ولي شباهتهايي نيز ميان آن دو به چشم ميخورد. اين شباهتها خصوصاً با آنچه به عنوان «بنيادانديشي اسلامي» شهرت يافته است مشهود است، به گونهاي كه موجب بروز شبهاتي از اين قبيل گرديده كه اين دو جريان يكي هستند. به دنبال آن حتي ديده شده كه در بنيادانديشي از تعرضات سنتانديشان به غرب و نقد آنها از مدرنيته به نفع خود استفاده كردند. لذا سنتانديشان متأخر كه متوجه اين اختلاط فكري شدند براي رفع اين شبهه يا ديگر شبهات مقدر به شرح تفاوت اين دو جريان پرداختند. نمونهاي از اين اهتمام كتاب اسلام سنتي در جهان مدرن(3) تأليف دكتر سيد حسين نصر است كه نويسنده محترم در فصول اوليه اين كتاب بعضي تفاوتهاي اين دو طريقهي فكري و خطرهاي ناشي از اختلاط آن دو را برميشمارد.
آنچه ذيلاً به آن ميپردازيم شرح تشابهات و تفاوتهاي عمده ميان اين دو جريان فكري ديني با رجوع به آثار اصلي سنتانديشان است.
1ـ عدم توجه به ماهيت مدرنيته و اركان آن
يكي از مهمترين مشابهتهاي سنتگرايان و بنيادانديشان اين است كه هر دو ضد مدرنيته هستند، با اين تفاوت كه بنيادگرايان اصولاً غافل از حقيقت مدرنيته به عنوان يك تفكر و دورهي تاريخي هستند و به هيچ وجه تأملي جدي در مبادي و نتايج آن نميكنند و نهايت درك آنان اين است كه مثلاً در دورهي مدرن انحراف ديني و اخلاقي پيدا شده يا اينكه ديگر به سنن گذشته احترام نميگذارند؛ درست شبيه به تلقياي كه در ميان كاتوليكها در ابتداي مواجهه با دورهي مدرن پيدا شد و منجر به صدور فتاوايي از جانب پاپ لئوي سيزدهم در حدود يك صد سال قبل گرديد. راه درمان آنها نيز صرفاً در نسخههاي سياسي يا اخلاقي و توصيههاي پدرانه خلاصه ميشود. اما سنتگرايان مدرنيته را مسألهي مهمي در خود اعتناي جدي و بلكه غور و بررسي آن را از ضروريات زندگي در اين دوره ميدانند. بر همين اساس، تلقي بنيادگرايان از تكنولوژي جديد كاملاً ابزارنگارانه است و نميتوانند نسبت آن را با تفكر مدرن دريابند. لذا از طرفي مدرنيته را لعن و نفرين ميكنند و آن را شيطاني ميدانند، ولي از طرف ديگر از ثمرات آن كمال استفاده را مينمايند. يا اينكه سعي ميكنند علوم جديد را كه مبتني بر تفكر مدرن و حاصل آن است ديني نمايند. از اين رو گاه سخن از مثلاً «رياضيات ديني» ميرانند.
2ـ نفي معنويت و بعد عرفاني دين
در همهي اديان به نحوي سه بعدي شريعت و طريقت و حقيقت حضوردارد. شريعت همان جنبهي ظاهري دين است كه در باطن و قلب آن، طريقت (يعني جنبهي معنوي دين) واقع است و همان طور كه ظاهر از باطن جدا نيست شريعت نيز از طريقت جدا نميباشد و هر دو اينها، چنانكه از الفاظشان برميآيد، راههاي توأمان وصول به حقيقت هستند.
در بنيادگرايي، از آنجا كه نوعي ظاهربيني غلبه دارد، دين منحصر به شريعت، يعني جنبهي ظاهري و فقهي آن ميشود و ساحت ديگر دين كه به علت پنهان و لطيف و لذا دست نايافتني بودن در معرض فهم عموم نيست نفي ميگردد؛ چنانكه در عموم بنيادگراييها از عرفان دين سخني به ميان نميآيد و مثلاً در عالم اسلام با تصوف و عرفان، كه عنوان ديگر همان طريقت دين است، در جريان بنيادانديشي مخالفت ميشود. اما در سنتانديشي به جنبهي طريقتي دين حتي بيش از جنبهي شريعتي اهميت ميدهند، چون آن را كليد فهم حقيقت دين ميدانند. لذا اگر به آثار سنتانديشان، به خصوص فريتيوف شوان مراجعه كنيم، منابع اصلياش آثار عرفاني در اديان مختلف است.
3ـ تفسير ظاهري و قشري از كتاب
لقب اولي بنيادگرايي مسيحي Evangelicalism بوده است، يعني قول به اصالت كتاب مقدس، كه شعار بنيادگرايان بود. ولي منظور ايشان از كتاب، ظواهر كتاب مقدس است. در ستيزه با قائلين الهيات آزادانديش كه معتقد به نقد تاريخي كتاب مقدس و اسطورهزدايي از آن هستند، بنيادانديشان به حجيت ظاهر كتاب اعتقاد داشتد، يعني Literalist بودند و از اين جهت به طايفهي حشويه و ظاهريه در عالم اسلام شباهت دارند. از اين رو، آنان مخالف هر گونه تفسير معنوي يا تأويل در كتاب و اصولاً در دين ميباشند. اما سنتگرايان از جهت اينكه نقد تاريخي كتاب مقدس را نميپذيرند و اسطورهزدايي را جايز نميدانند با بنيادانديشان همرأي هستند، ولي چون زبان كتاب مقدس و اصولاً زبان دين را سمبليك ميدانند و براي آن باطني به ازاي ظاهر قائلند، اساطير و ميتهاي كتاب مقدس را معانياي ازلي ميدانند كه در اين زبان سمبليك ظاهر شده است. از اين رو، بحث سمبوليسم نزد سنتگرايان، به خصوص گنون و شوان، در فهم آداب و مناسك ديني و هنر ديني مهم است.
4ـ رجوع به سنت
سنتگرايان و بنيادانديشان هر دو مدعي رجوع به سنت هستند و به نظر هر دو، سنت در دورهي جديد دچار تباهي شده است. ولي فهم اين دو جريان از معناي سنت متفاوت است. بنيادانديشان با توجه به فهم قشري و انحصاري كه از دين دارند مرادشان از سنت فقط ظاهر شريعت و احكام فقهي همان دين و مجموعهاي از اصول اعتقادي خشك و بيروح ميباشد، ولي سنتگرايان سنت را به معناي وسيع به كار ميبرند كه از مبدأ الهي جاري شده و از اين حيث فارغ از زمان و مكان و لذا به تعبير خودشان حكمت خالده است؛ ولي از جهتي تحقق زميني يافته، لذا سنت همهي شئون عالم و آدم سنتي را، از زندگي خانوادگي تا هنر و صنعت، به اين منشأ آسماني متصل ميكند و در قلب آن دين قرار دارد. اديان مختلف همه جلوههاي تحقق سنت الهي هستند. لذا به نظر آنان آنچه تا قبل از دورهي مدرن حيات داشته، عالم سنتي است، كه مشتمل بر كليه اديان و تمدنها و فرهنگهاي قديم، اعم از اسلامي تا آيين سرخپوستان آمريكاي لاتين است و آنچه در مقابل كل اين عالم سنتي قرار گرفته و به اصطلاح ضدسنت است مدرنيسم ميباشد. پس تقابل مدرنيسم فقط با يك سنت خاص ديني، كه به نظر بنيادانديشان منحصر در شريعت آنان ميباشد، نيست، بلكه با عالم سنتي و با كليت فكري و فرهنگي و هنري آن است.
5ـ قول به كثرت اديان
بنابر تفسيري كه سنتانديشان از سنت دارند، چون همهي اديان را جلوههاي تحقق سنت واحده ميدانند، پس براي همهي اديان نحوي مشروعيت در ظرف زمان و مكان خود قائلند و از اين رو كثرت ظاهري اديان را لازم ميدانند، در عين اينكه به اصطلاح شوان قائل به «وحدت متعالي اديان» هستند. از اين حيث به همان اندازه به اسلام و مسيحيت اهميت ميدهند كه به مذهب هند و يا اعتقادات سرخپوستان يا حتي آيين شمن.(4) لذا انتحال ظاهري به ديني جاي دين ديگر نزد آنان اهميت چنداني ندارد، چرا كه همهي اديان به نحوي مجالي حضور سنت هستند.
در مقابل سنتانديشان، بنيادانديشان انحصارگرا هستند كه دين را منحصر به دين خود ميدانند و به قول اصحاب كليسا معتقدند كه «بيرون از كليسا هيچ نجاتي نيست». (Extra ecclesiam nulla salus).
6ـ مخالفت با جلوههاي استحساني دين و هنر
در بنيادانديشي چون خدا فقط شارع احكام است و همچون محبوب و معبودي با انسان ارتباط ندارد بلكه صرفاً آمر و ناهي احكام ميباشد، پس در شأن او نميتوان گفت جميل است و جمال را دوست دارد. از اين رو سخن گفتن از حسن الهي و مقام احسان كه پس از مقامات اسلام و ايمان قرار دارد روا نميباشد. در اين تفكر هر گونه جلوهي استحساني دين، مثلاً هنر، كه در مقام احسان تحقق مييابد، جايگاهي ندارد و معمولاً تحريم ميشود يا اينكه به صورت وسايل بيان شعارهاي ايدئولوژيك درميآيد.(5) اما بالعكس، در سنتانديشي يكي از موضوعات مورد توجه مسألهي هنر و نسبت ذاتي آن با دين ميباشد كه از آن، بنابر عنوان كتاب تيتوس بوركهات، تعبير به «هنر مقدس» ميشود. هنر مقدس نزد سنتانديشان از شئون اصلي سنت به معناي قدسي آن است. در اين باره خصوصاً آثار آناندا كوماراسوامي حائز توجه است كه هنر مقدس را در اديان مختلف مورد بررسي قرار داده است.
7ـ تفسير ايدئولوژيك از دين
وقتي در دين شأن طريقتي يا عرفاني آن مغفول ماند و دين منحصراً به مجموعهي احكام شرعي يا عقايد كلامي (dogmas) تبديل شد، استعداد آن را كه تفسير ايدئولوژيك شود مييابد.(6) اصولاً از نظر تاريخي تفسير ايدئولوژيك از دين وقتي پيدا شد كه دين در عالم مدرن وارد گشت و با نفي حقيقت قدسي آن، صرفاً به مجموعهاي از احكام شرعي يا قوانين اخلاقي مبدل گرديد؛ يعني به تعبير كانت و مطابق عنوان كتاب مشهورش، دين فقط در محدوده عقل، آن هم عقل عملي، يعني اخلاق، معنا دارد. لذا دين در حد يك مرامنامه حزبي است و متدينان همچون افراد وابسته به يك حزب سياسي هستند كه بايد در جهت تحقق اهداف حزبي عمل كنند. اينكه ماركس دين را ذاتاً ايدئولوژيك يا نوعي ايدئولوژي ميدانست به جهت تفسير رايج از دين در دورهي مدرن و تقليل آن به صرف مجموعهاي از اوامر و نواهي، اعم از شرعي يا اخلاقي، بود.
در چنين تفسيري چون هر حزبي نهايتاً سياسي است، دين تابع اهداف سياسي قرار ميگيرد و سياست زده ميشود و مقاصد دين را فقط سياسي و در جهت تغيير وضعيت موجود تا تحقق آرمانهاي خاص تعريف شده ميدانند و لذا از دين استفاده كاملاً ابزاري ميكنند. اما در سنتگرايي چون به بعد معنوي دين توجه داده ميشود از هر گونه اقدام در جهت ايدئولوژيك كردن آن پرهيز ميشود.
8ـ تأكيد بر عمل
در تفسير ايدئولوژيك دين چون اصل بر اين است كه عالم و آدم بنا بر يك جهانبيني خاص حزبي و تحقق اهداف آن بيانديشند، همه به عمل سياسي فكر ميكنند تا، به قول ماركس، عالم را تغيير دهند و نهايت تصرف در عالم و آدم را بنمايند. اين است كه در بنيادگرايي بر عملگرايي حزبي تأكيد ميشود. هر چه شخص از نظر حزبي فعالتر باشد متدينتر است. در اينجا ديگر اصلاح خود و فهم حقيقت وجودي خود و سلوك الي الله براي وصول به فهم حقيقت براساس حديث شريف «من عرف نفسه فقد عرف ربه» اهميتي نمييابد و از اين جهت با سلوك عرفاني كه مبتني بر اين اساس است مخالفت ميشود، چون آن را مغاير فعاليت و عمل سياسي كه ركن دين ميخوانند ميدانند؛ چرا كه به زعم آنان، مقدم بر همه چيز بايد ديگران و جامعه تغيير يابند و اصلاح گردند، يعني همرأي ما شوند، نه خود ما. از اين رو وقتي سخن از دين ميگويند مرادشان ايدئولوژي مبتني بر شريعت و وقتي شريعت ميگويند عمدتاً اقامهي حدود مورد نظرشان است و به اصطلاح اسلامي، اصل دين را امر به معروف و نهي از منكر ميدانند، آن هم نه در مقام دلالت بر خير و خيرخواهي بلكه در مرحلهي يدي و لساني. از اين جهت بسيار شبيه خوارج در عالم اسلام عمل مينمايد. اين صفت خشونتطلبي و ستيزهجويي آنچنان در ميان بنيادگرايان بارز است كه معمولاً در دائرهالمعارفها و فرهنگهاي غربي آن را از اوصاف ذاتي بنيادگرايان ميآورند. اما در سنتگرايي، با توجه به درك جديتر سنت كه ناظر بر نظر و عمل ديني هر دو است، نه نظر ديني را فهم ايدئولوژيك از دين ميدانند و نه عمل ديني را فعاليت حزبي. از اين رو تقريباً تمامي سنتگرايان به نحوي اهل سلوك بودهاند.
9ـ احياي دين
مهمترين دعوي هر دو گروه سنتگرايان و بنيادانديشان احياي دين در دورهي مدرن است. اما سنتگرايان براساس قول به ادواري بودن تاريخ معتقدند كه دورهي مدرن همان عصر ظلمت يا به تعبير هندوان «كالي يوگا» يعني آخرالزمان است كه ظلمت همه جا را فراميگيرد. پس ظلماني بودن مدرنيته ـ آن گونه كه به تفصيل در كتابهاي گنون مثل بحران دنياي متجدد يا سلطه كميت و علائم آخر زمان، يا اخيراً در كتاب ساعت يازدهم مارتين لينگز تكرار شده است ـ اقتضاي دوره تاريخي آخرالزمان ميباشد و بايد رجوع به تمدن و فرهنگ گذشته كرد. اما بنيادگرايان كه به حيثيت تاريخي دين قائل نيستند، چنان كه گفته شد، خروج از اصول اوليه و شريعت دين را بدعتي ميدانند كه بايد رفع شود و لذا مراد آنان از احياي دين بازگشت به اين اصول و احياي آن است نه الزاماً گذشتهي فرهنگي.
نزد هر دو اينها براي احياي دين نحوي رجوع بايد كرد. در فهم اين رجوع ابهامات و نكاتي وجود دارد كه پس از ذكر مقدماتي مطلب را با شرح آن ختم ميكنيم.
همين كه ما از سنت پرسش ميكنيم و ماهيت آن را جويا ميشويم، خود دليلي است بر اينكه از عالم سنتي به دور افتادهايم. اما ما كه خواسته يا ناخواسته در عالم مدرن هستيم، بازگشتمان به سنت بدون درك ماهيت و اركان مدرنيسم، بازگشتي مدرن و محكوم به احكام آن است. چنانكه مثلاً در نهضت رنسانس هم نوعي بازگشت ديده ميشود: بازگشت به دورهي طلايي يونان، اما بازگشتي مدرن. از اين رو رنسانس هيچ گاه به عمق تفكر يونان راه نيافت. در جريان نازيسم هم ابتدا بر نوعي بازگشت تأكيد ميشد. در هر جريان ديني هم كه به حقيقت دين و ابعاد مختلف ظاهري و باطني آن از يك طرف و به عالم مدرن و مدرنيسم از طرف ديگر توجه نشود، آن جريان عقيم خواهد ماند و چه بسا كه نه تنها محيي دين شود بلكه مميت آن گردد. اما در عين حال نبايد از اين نكته هم غافل بود كه رجوع به گذشته و احياي آن در عالم مدرن، اگر به معناي تذكر و يادآوري باشد كه لازمهي هر گونه تفكر اصيل است و در تفكر همه متفكران و عارفان بزرگ به چشم ميخورد ـ مثلاً در عالم اسلام نزد غزالي كه صراحتاً در پي احياي علم دين بوده يا مولوي يا سهروردي كه در جستوجوي شرق دين بوده ـ بيشك سرآغاز هر گونه احيا و تجديد در دين همين تذكر است. اما اگر مراد از احيا ـ چنانكه برخي از سنتانديشان قائلند ـ اصرار در احياي به عينهي فرهنگ و تمدن گذشته در عالم مدرن باشد و مثلاً تصور كنيم احياي سنت دين عين اصرار در احياي آراي آگوستين قديس است، آن وقت خالده بودن اين سنت الهي مخدوش ميشود و بيم آن ميرود كه در تمناي اين گذشتهي پرشكوه از دست رفته، از رحمت دائمه و واسعه حق غافل شوم و التفات نكنيم كه قهر و لطف هر دو از يكي دلبر حكايت ميكند. آن وقت چه بسا به جاي انتظار گشايش و فتوح آينده، كار ما شركت مداوم در مراسم سوگواري و عزاداري اين گذشتهي از دست رفته خواهد بود و چه بسا فراموش كنيم كه:
چو غنچه گرچه فروبستگي است كار جهان
تو همچون باد بهاري گرهگشا ميباش.
پينوشتها:
* شهرام پازوکی: دكتراي فلسفه، عضو هيأت علمي پژوهشكده حكمت و فلسفه ايران
1ـ Fundamentalism: اين كلمه در اصطلاح به معناي حفظ اصول (fundaementals) و بنيادهاي ديني است كه به قول قائلين آن در دوره مدرن فراموش شده است. از اين رو، در عربي آن را به «اصوليه» ترجمه كردهاند. در اينجا بيآنكه معادلهاي فارسي «بنيادگرايي» يا «بنيادانديشي» را واژهي كاملاً مناسبي براي آن بدانم، از آن جهت كه اصطلاح اخير در مطبوعات رايج شده است، مسامحتاً به عنوان معادل به كار برده ميشود.
2ـ Traditionalism: منظور از اين واژه، سنتگرايي به معنايي است كه در حلقهي فكري كساني مثل رنه گنون، آناندا كوماراسوامي، فريتوف شوان، مارتين لينگز و در ميان ايرانيان دكتر سيد حسين نصر رايج است و ربطي به «سنتگرايي» به معنايي كه اكنون در مطبوعات ايراني مستعمل است، ندارد و حتي از نظر سنتگرايان اين حلقه، سنتگرايي به معناي مصطلح فعلي در ايران نوعي بنيادگرايي است.
3ـ Traditional Islam In the modern World, 1987.
4ـ يكي از مهمترين موضوعاتي كه سنتانديشان دربارهاش بحث كرده و كتاب نوشتهاند همين تطبيق اديان با قبول وحدت متعالي آن است. در اين موضوع نشريههاي مطالعات سنتي، مطالعات تطبيقي اديان و در سالهاي اخير فصلنامه سوفيا از مهمترين نشريههاي منعكس كننده آراي آنان بوده است.
5ـ تفسيرموسيقي به «سرودههاي انقلابي» از اين قبيل است.
6ـ اينكه در مورد بنيادگرايي اسلامي از عنوان اخيراً رايج شدهي Islamicism استفاده ميكنند ناظر بر همين معني است كه دين مبين اسلام تبديل به يك ism شده است.